
محبوب من بيا تا اشتياق بانگ تو در جان خسته ام شور حيات بر انگيزد من
غرق مستيم از تابش وجود تو در جام جان چنين،سرشار هستي ام
من بازتاب صولت زيبايي توام آيينه ي شكوه دلارايي توام
آنشب طلوع پاك تو در عمق تيرگي،ديدم اشارت صبح سپيد بود ،وقتي طليعه
تودرخشيد،از پشت كوهسار تو هم زيباترين طلوع،زيباترين سپيده صبح اميد
بود،اي سر كشيده از دل اين قير گونه شب!بر آسمان برآِي و رها كن،زر تار
گيسوان زر افشان را همچون شهاب ها،بر بيكران سپهر،اينان زمينيان اسيرند
اينان به شب نشسته شبكورند تو،خورشيد خاوري ،جان جهان ز نور تو سرشار
مي شود همراه با طلوع تو اي آفتاب پاك،در خواب رفته طالع من،اين خفته
ساليان بيدار مي شود
واي، باران ؛
باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما،
چه كسي نقش تورا خواهد شست؟
آسمان سر بي رنگ؛
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي،باران؛
باران
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب روياي فراموشي هاست
خواب را در يابم؛
كه در آن دولت خاموشي هاست
من شكوفايي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم،
و ندايي كه به من مي گويد:
گر چه شب باران است
دل قوي دار
سحر نزديك است...
...در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم،
_مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دست هاي تو توانايي آن را دارد ؛
كه مرا،زندگاني بخشد
چشم هاي تو به من آرامش مي بخشد
وتو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجستهاي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا،
با وجود تو شكوهي ديگر،
رونقي ديگر هست.
مي تواني تو به من،
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
گاه مي انديشم ،
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي،روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالا زدنت را
_بي قيد_
وتكان دادن دستت كه
_مهم نيست زياد_
و تكان دادن سر را كه،
- عجيب !عاقبت مرد؟
-افسوس
_ كاشكي مي ديدم!
من به خود مي گويم:
‹‹چه كسي باوركرد
‹‹جنگل جان مرا
‹‹آتش عشق تو خاكستر كرد؟...
...با من اكنون چه نشستن ها ،خاموشي ها
با تو اكنون چه فراموشي هاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشوم ،تنهايم
تو اگر ما نشوي ،خويشتني
از كجا كه من وتو شور يكپارچگي را در شرق
باز بر پا نكنيم
از كجا كه من وتو ،مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه بر مي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد؟
چه كسي با دشمن بستيزد؟
چه كسي پنجه در پنجه هر دشمن
در آويزد...

هر حقيقت براي به باور رسيدن سه مرحله را طي كرده
است نخست مورد تمسخر قرار گرفته شده،بعد
به شدت با آن مقابله شده وسپس به
عنوان يك اصل غير قابل انكار
پذيرفته شده است.
.gif)


















در بهار آرزوهايم
تو را مي بينم
وتو
حتي
يك شاخه
محبت
از مهرباني
باغ دلم
نمي چيني

از بيم و اميد عشق رنجورم **** آرامش جاودانه مي خواهم
بر حسرت دل دگر نيفزايم **** آسايش بي كرانه مي خواهم
پا بر سر دل نهاده مي گويم**** بگذشتن ازآنستيزه جو خوشتر
يك بوسه زجام زهر بگرفتن**** از بوسه ي آتشين او خوشتر
پنداشت اگر شبي به سر مستي**** در بستر عشق او سحر كردم
شبهاي دگر كه رفته از عمرم**** در دامن ديگران به سر كردم
ديگر نكنم ز روي ناداني **** قرباني عشق او غرورم را
شايد كه چو بگذرم از او يابم**** آن گمشده شادي و سرورم را
آنكس كه مرا نشاط ومستي داد**** آنكس كه مرا اميد و شادي بود
هر جا كه نشست بي تأمل گفت**** او يك زن ساده لوح عادي بود
مي سوزم ازاين دو روئي و نيرنگ**** يكرنگي كودكانه مي خواهم
اي مرگ از آن لبان خاموشت**** يك بوسه ي جاودانه مي خواهم
در جستجوي تو ونگاه تو**** ديگر ندود نگاه بي تابم
انديشه آن دو چشم رويايي**** هرگز نبرد زديدگان خوابم
ديگر به هواي لحظه اي ديدار**** دنبال تو دربدر نمي گردم
دنبال تواي اميد بي حاصل**** ديوانه ئبي خبر نمي گردم
در ظلمت آن اطاقك خاموش**** بيچاره و منتظر نمي مانم
هر لحظه نظر به در نمي دوزم**** وان آه نهان به لب نمي رانم
اي زن كه دلي پر از صفا داري**** از مرد وفا مجو،مجوهرگز
او معني عشق را نمي داند**** راز دل خود به او مگو هرگز











.gif)
آنجا كه عشق تو
لب فرو بسته
فرياد مي كشد
در برهوت
وصال
سرگردان
مي چرخم و
مي چرخم
اما...
بگذار تا بي تو
در شعله ها بسوزم
كه بر كتيبه عشق نوشته اند:
به عشق شمع
پروانه ها زنده زنده مي سوزند...





همه ي گلبرگ هاي كاج رادر هواي عشق تو مي ريزم وصليب دردهايم
رابه دوش مي كشم
براي خاطر اين دل كه سرخ است!
تا خون گذشته ام سنگفرش جاده اي را كه تو از آن خواهي گذشت بشويد
و انسان ياد بودهايم بميرد اگر پيام سرزمين انتظار نگاهت را از پيچ
واپيچ طول راه هاي خود بگذارند تو در كنار من خواهي بود!ومن اينك
طاق نصرت كهكشان هاي آرزويم را بر سر راهت بسته ام،تا سو به
سوي بيابان هاي سر گشتگي در روبرويت نماند وتا يادم را ترنم اسرار
گامهايت پر كند خون آينده را از سنگفرش جاده ي انتظار شستند
وصليب
دردها را شكستند،وبر چيدند طاق نصرت آرزوها را از كهكشان
ها،زيرا
او از جاده ي ديگر گذشته بود.!






آسمان همچو صفحه ي دل من
روشن از جلوه هاي مهتابست
امشب از خواب خوش گريزانم
كه خيال تو خوشتر از خواب است
خيره بر سايه هاي وحشي بيد
مي خزم در سكوت بستر خويش
باز دنبال نغمه اي دلخواه
مي نهم سر به روي دفتر خويش
تن صدها ترانه مي رقصد
در بلور ظريف آوايم
لذتي ناشناس و رويا رنگ
ميدود همچو خون به رگ هايم
آه ...گوئي ز زخمه ي دل من
روح شبگرد مه گذر كرده
يا نسيمي در اين ره متروك
دامن از عطر ياس تر كرده
بر لبم شعله هاي بوسه تو
مي شكوفد چو لاله گرم نياز
در خيالم ستاره اي پر نور
مي درخشد ميان هاله ي راز
ناشناسي درون سينه ي من
پنجه بر چنگ و رود مي سايد
همره نغمه هاي موزونش
گوئيا بوي عود مي آيد
آه...باور نمي كنم كه مرا
با تو پيوستي چنين باشد
نگه آن دو چشم شور افكن
سوي من گرم و دلنشين باشد
بي گمان زان جهان رويايي
زهره بر من فكنده ديده ي عشق
مي نويسم بر روي دفتر خويش
جاودان باشي اي سپيده ي عشق



يه روزي بود كه قلب من
به خاطر تو
مي تپيد
كاش مي شد با كلاغي حرف زد بالهايش را به رنگ برف زد
كاش مي شد عشق را ترسيم كرد سيب سرخ عشق را تقسيم كرد
كاش مي شد مهرباني رنگ داشت لبيكها شوق يك آهنگ داشت
كاش مي شد اشك گل را پاك كرد غصه ها راكاش ميشد خاك كرد
كاش مي شد پنجره ها را شكست در حريم خلوت دل ها نشست
كاش مي شد گريه ها افسانه بود اشك ها با چشم ها بيگانه بود
كاش مي شد تا صفا پرواز كرد عقده هاي بي كسي را باز كرد
كاش مي شد با شقايق خنده كرد غصه ها را در پس يك پرده كرد
كاش مي شد تا صداقت پر كشيد مهرباني را شبي در بر كشيد

و خدا
تنها تنهايی است
كه در تنهايي
تنهايم نگذاشت
وقتي كه در ايوان دلتنگي هايت مي نشيني،وقتي كه پشت يك پنجره
باراني ،بي هوا شاعر مي شوي ،كسي هست كه مي شود به او پناه
برد كسي كه در شب مي توان دلتنگي ها را با او قسمت كرد.نگاهت
را از سنگفرش هاي خيس و سرد كوچه هاي باران زده جدا كن .تا
چه وقت مي خواهي در كوره راههايي كه براي خودت آفريدي ،قدم
برداري؟مي توان از تاريكي ها گذشت.مي توان خود را در كوچه هاي
سبز باور،دوباره يافت .يك نفر هست ،شب دلتنگي هايت را با او قسمت
كن تنها با او...



بيا در خلوتي عاشقانه ،در شبي تار ،براي سپيده اي ديگر دست به دعا بگشاييم و تمام كينه ها را به آب بسپاريم .بيا سرزمين تاريك دلمان را با فانوسي از عشق الهي روشنايي بخشيم بيا باران چشمانمان را در جامي از عشق به شقايقها هديه كنيم.
.gif)


‹‹خدايا هر كه را دوست مي داري بياموز كه:عشق از زندگي كردن برتر است
و به هر كه دوست تر مي داري بچشان كه دوست داشتن از عشق برتر است!››
.gif)
.gif)
به جست و جوي تو
بر درگاه كوي كوه مي گريم،
.gif)
در آستانه ي دريا وعلف.
به جست وجوي تو
در معبر بادها مي گريم
در چارراه فصول،
در چارچوب شكسته ي پنجره ايي
كه آسمان ابر آلوده را
قابي كهنه مي گيرد
................
به انتظار تصويرتو
اين دفتر خالي
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است.-
و جاودانگي رازش را
با تو در ميان نهاد.
پس به هيئت گنجي درآمدي:
بايسته و آزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است!
نامت سپيده دمي ست كه بر پريشاني آسمان مي گذرد
- متبرك باد نام تو –
وما همچنان دوره مي كنيم
شب را وروز را
هنوز را....
‹‹بهترين چراغ زندگي نور و اميد است.
اگر كسي اميد نداشته باشد
زندگي براي او روشنايي ندارد.››![]()
غمناكم واز كوي تو با غم نروم
جز شاد و اميدوار و خرم نروم
ازدرگه همچون توكريمي هرگز
نوميد كس نرفت ومن هم نروم
چه بي تابانه مي خواهمت اي دوريت آزمون تلخ زنده بگوري!
چه بي تابانه تو را طلب مي كنم!
بر پشت سمندي
گويي
نوزين
كه قرارش نيست.
و فاصله،تجربه يي بيهوده است.
بوي پيرهنت
اين جا
و اكنون
كوه ها در فاصله سردند.
دست در كوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را مي جويد،
وبه راه انديشيدن
ياس را رج مي زند.
بي نجواي انگشتانت
فقط.-
وجهان از هر سلامي خالي است
.

اين جاده به سوي تو نمي آيد.گلي در كنار آن نمي رويد.
كجا بروم؟از كه بپرسم نشاني نگاه تو را؟كجا بروم كه نه
قفسي باشد ونه هوسي ؟كجا بروم كه نه فرهاد كوهكني باشد
و نه
شيريني،نه مجنون بيابانگرد ونه ليلايي،نه يعقوب ونه پيراهني؟
كجا بروم كه فقط تو باشي وزمزمه اي كه از تو شروع شود و
به دريايي دور بريزد؟فقط تو باشي ونه حتي گل سرخي كه
عطر نفسهاي تورا دارد وتا آسمان قد كشيده است .نه ستاره اي
باشد ونه ماه پاره اي،فقط نگاه تو باشد وچراغي كه
از خورشيد
روشن تر است.با اين پاهاي خسته ودست هاي بسته كجا بروم
كه نه خزاني باشد ونه بهاري ونه سكوتي باشد ونه آوازهاي يه
قناري؟
اين جاده هاي وهم آلود كه نه سيب را مي شناسند ونه بال هاي
پروانه را هرگز به تو نخواهند رسيد به كجا بروم كه
نه من باشم
و نه شعر هاي رنگ پريده ام؟نه شب باشد ونه روز،نه هوا ونه
خلا،نه عشق و نفرت ،نه ديو نه فرشته
اين سايه هاي سرد دنباله تونيستند اين آينه هاي مغرور
تو را نشان
نمي دهند اين ني هاي شكسته از تو نمي گويند.
كجا بروم ؟تو بگو!كجا بروم كه جز تپشهاي دل تو ردي از
زندگي نباشد؟كجا بروم ...كجا بروم كه همه آرزوي من
جز بندگي نباشد؟
ما چون دو دريچه روبه روي هم
آگاه زهر بگو مگوي هم.

هر روز سلام وپرسش و خنده،
هر روز قرار روز آينده،
عمر آينه ي بهشت،اما...آه
بيش از شب و روز تير و دي كوتاه

اكنون دل من شكسته وخسته ست،
زيرا يكي از دريچه ها بسته ست

نه مهر فسون،نه ماه جادو كرد،
نفرين به سفر،كه هر چه كرد وكرد








هرگاه من غزلي زمزمه كرده ست
يك پنجره از چشم تو را ترجمه كرده ست
دل را به نگاه تو زدن كار كمي نيست
اين شوق،مرا اين همه بي واهمه كرده ست
درياچه صبحي وتب تا تو رسيدن
شبهاي مرا رود پر از همهمه كرده ست
شور به تو نزديك شدن،باز دلم را
دور از همه انگشت نماي همه كرده ست
من تشنه خورشيدم وشب،چشمه به چشمه
يك مشت عطش قسمت اين قمقمه كرده ست
سر،بنده حكمي كه تو صادر بنمايي
دل،خود،طلب مرگ ا اين محكمه كرده ست
امشب،شب من بوي خوش ماه گرفته
از بس غزلم چشم تورا زمزمه كرده ست

چرا امروز وفردا مي كني،دل؟
مرا رسوا وشيدا مي كني،دل؟
توخود را با همه شيرين زباني
درون سينه ها جا مي كني،دل
جواني پرزده در نقش يوسف
هواي آن زليخا مي كني،دل
توبازيگوش هستي،بچه هستي
كه پا در كفش بابا مي كني،دل؟
بيا ديگر ندارم تاب دوري
چرا اين پا وآن پا مي كني،دل؟

تا نهان سازم از تو بار دگر راز اين خاطر پريشان را
مي كشم بر نگاه ناز آلود نرم وسنگين حجاب مژگان را
دل گرفتار خواهشي جانسوز از خدا را ه چاره مي جويم
پارسا وار در برابر تو سخن از زهد و توبه مي گويم
آه...هرگز گمان مبر كه دلم با زبانم رفيق و همراهست
هر چه گفتم دروغ بود،دروغ كي ترا گفتم آنچه دلخواهست
تو برايم ترانه مي خواني سخنت جذبه ايي نهان دارد
گوئيا خوابم و ترانه تو از جهاني دگر نشان دارد
شايد اينرا شنيده ايي كه زنان در دل آري و نه به لب دارند
ضعف خود را عيان نمي سازند راز دار و خموش و مكارند
آه من هم زنم ،زني كه دلش در هواي تو مي زند پر وبال
دوستت دارم اي خيال لطيف دوستت دارم اي اميد محال
وقتي كه تنهاي تنها مي شوي،وقتي كه دوستانت ،آ ن ها
كه نيازمند ياري شان هستي ،درست در حساس ترين
نقطه رهايت مي كنند،وقتي دردست همان ها كه
پشتوانه و پشتگري محسوبشان مي كردي،خنجري
مي بيني،وقتي زير سنگي كه براستواريش سوگند
مي خوردي و تكيه گاهش مي شمردي ،ماري خفته
مي بيني كه در تكان حادثه،از خواب جهيده است
،وقتي كه امواج امتحان، خاشاك دوستي هاي سطحي
را مي روبد و لجن متعفن خودخواهي ومنفعت طلبي
را عريان مي سازد،وقتي كه هيچ تكيه گاهي برايت
نمي ماند وهيچ دستي خالصانه به دوستي گشاده
نمي گردد...يك اميد و پناهگاه مي ماند كه هيچ حادثه
ايي نمي تواند او را از تو بگيرد.او حتي در مقابل
بدي هاي تو خوبي مي آورد وبر روي زشتي هاي تو
پرده اغماض مي افكند!اگربداني محبت واشتياق او به
تو چه قدر است،بندبند تنت از هم مي گسلد! او به عيسي(ع)
مي فرمايد ‹‹اگر آن ها كه به من پشت مي كنند،ميزان اشتياق

مرا نسبت به خويش بدانند ،قالب تهي مي كنند!›› حتما
دانسته اي كه او كيست ...پس چرا در انتها به او برسي؟.
..از او آغاز كن.
![]()
يه نفر يه جايي تمام رويايش لبخند توست وزماني كه به تو
فكر مي كنه احساس مي كنه كه زندگي واقعا با ارزشه
پس هر گاه احساس تنهايي كردي اين حقيقت رو به خاطر
داشته باش يه نفر يه جايي در حال فكر كردن به توست.
چه بي رحمانه
فراموش شدم




عشق


با در حسرت ديدار تو بودن
زيباست
اي يار گمشده
من در سكوت خلوت شب هاي تلخ خويش
در جستجوي تو
مرغ خيال را پرواز مي دهم
همراه هر نسيم به هر سو مي دوم
نام تو را به زمزمه عاشقانه يي
آواز ميدهم.
با پاي برهنه از دريا مي آمدم تا انتهاي غروب وقتي
كه كفشهايم
پر از دانه ي شن بود وقتي كه صدف ها را به ارمغان
تو
عاشقانه چيدم دريا پر از مهتاب بود وقتي كه چشم من
مرغان
سپيد عشق مرا مي خواندند وقتي كه ترا ميان خلوت
ساحل
ودرياي مسافر گم كردم



ديگراز هرچه هست،بيزارم
مثل ابر بهارمي بارم
برو اي آن كه بعد ديدارت
گره افتاده در همه كارم
پدرم با نگاه خود مي گفت
لايق لاي جرزديوارم
مادرم مدتيست مي گريد
چون گمان مي كند كه تب دارم
ديگر اين روزها خودم دارد
باورم مي شود كه بيمارم
يك نفر گفت خواهم شد
به فراموشي ات كه بسپارم
گفتم اي عشق اگر بعد از اين
بدهي مثل قبل آزارم
به تمامي حرمتت سوگند
روي قلبت گلوله مي كارم
به تو هرچند سخت مديونم
به خودم بيشتر بدهكارم
هرچه بر من گذشت ،حقم بود
من ازين بيشتر سزاوارم
تو گناهي نداري اي زيبا
مرگ بر من كه دوستت دارم
من از جنس احساسم براي تو بهشتي خواهم ساخت
من عاجزانه مي گويم كه به عشق تو نيازمندم
من هنوز به بارگاهي نرسيده ام
كه عشق ببخشم وجانم عشق طلب نكند
من تو را دوست دارم
واز قلب سرخ تو
به قلب آبي آسمان مي رسم

گاهي سخته گفتن آنچه درون ماست
گاهي سخته قبول آن كه عاشق شدي،
خدايا ديگر طاقت دوري وانتظارم نيست
اگر باز هم...اگر باز هم او....
قلبم خسته است .....خسته ي تازه التيام يافته!!!
آخر مگر تا كي،كجا
مي توان اين قلب خسته را وصله كرد؟
روزي مي رسد كه ديگر وصله اي بر آن نتوان كرد
آن وقت چه كنم خدايا...!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
‹‹خانه ي دوست كجاست؟››![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در فلق بود كه پرسيد سوار.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
وبه انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
‹‹نرسيده به درخت؛
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ،سر بدر مي آرد ،
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره ي جاويد اساطير زمين مي ماني
وترا ترسي شفاف فرا مي گيرد.
در صميميت سيال فضا؛خش خشي مي شنوي:
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا،جوجه بردارد از لانه نور
واز او مي پرسي
خانه ي دوست كجاست.››

آه اكنون تو رفته اي
وغروب
سايه مي گسترد به.gif)
سينه راه
نرم نرمك خداي
تيره ي غم
مي نهد پا به معبد
نگهم
مي نويسد به روي هر ديوار
آيه ها يي همه سياه سياه


اي سرا پايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان
در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد























همه شب با دلم كسي مي گفت
سخت آشفته اي ز ديدارش
صبحدم با ستارگان سپيد
مي رود ،مي رود،نگهدارش
من به بوي تو رفته از دنيا
بي خبر از فريب فرداها
روي مژگان نازكم مي ريخت
چشمهاي تو چون غبار طلا
تنم از حس دست هاي تو داغ
گيسويم در تنفس تورها
مي شكفتم ز عشق و مي گفتم
((هر كه دل داده شد به دلدارش
ننشيند به قصد آزارش
برود ،چشم من به دنبا لش
برود عشق من نگهدارش))
.jpg)
.gif)
به ناگاه ترا مي نامم
و با تو سخن مي گويم
و به دست هاي خود مي نگرم
كه پر از توست
ودر سر پاي خود
تن ترا حس مي كنم
نام تو در سرم مي پيچد
كه رساتر از هاي وهوي دنياست
ولي ترا به فراموشي مي سپارم
چون باغباني كه
گل ها را به سكوت باغ مي سپارد
زيرا باز به سوي تو خواهم آمد
زيرا به ناگاه ترا خواهم ناميد
و با تو سخن خواهم گفت
آه از اين دل،آه از اين جام اميد
عاقبت بشكست و كس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بيگانه اي
اي دريغا كس به آوازش نخواند

ببین
كه چگونه بي دوست و تنها مي گذرم
تنها مثل پرنده اي بي با ل
در آسمان غروب
آري
من وتو پايان قصه هاي تلخ تاريخيم
من وتو انسان همه ي طوفان هاييم
مرا ببين
كه بي دوست وتنها مي گذرم
تنها مثل باد از كرانه ي گيسوانت
ببين
كه حقيقت درد مرگ را چگونه مي گريم
مرا ببين
كه تنها بي دوست مي گذرم
تنها و بي دوست از برابرت

تو چطور ميگي كه من براي تو كم بودم
مني كه عاشق ترين عاشق عالم بودم
تو فقط ديده گريون خواستي
من برات قلب پر از خون بودم
آخه تو فقط يه عاشق خواستي
اما من گذشته از جون بودم
.jpg)
صدايت
ناگاه
از كدام سو مي آيد
كه خواب من
پر از رقص نيلوفر است؟
طنين قدم هايت
از كدام فصل گذر دارد
كه اكنون
ستاره هاي برفي خاموش
صبح سپيد را
به فتح گنجشك باغ
تهنيت مي گويند؟
گام بر سپيده بگذار
صبح هاي مه آلود فصل را
گذر كن
با زبان گل ها سخن بگو
كه شهر
در جامه ي سپيده ي خويش
بيدار است
خوابیدی رو با ل موجا
كاش مي شد بودم كنارت
تو به دريا دل سپردي
من تو ساحل چشم به راهت
دنبالت دارم مي گردم
اما نيست از تو نشوني
روزگار مارو جدا كرد
يك غروب توي جووني
دل من هواتو كرده
كاش مي شد تورو ببينم
كاش مي شد تو خواب دوباره
دست سردتو بگيرم
تو كه رفتي به سلامت
وعده ما به قيامت
حسرت يه لحظه ديدن
واسه من شده يه عادت




من از نهايت شب
حرف مي زنم
من از نهايت
تاريكي
واز نهايت شب
حرف مي زنم
اگر به خانه ي من
آمدي
براي من اي مهربان چراغ بيار
ويك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم

