
محبوب من بيا تا اشتياق بانگ تو در جان خسته ام شور حيات بر انگيزد من
غرق مستيم از تابش وجود تو در جام جان چنين،سرشار هستي ام
من بازتاب صولت زيبايي توام آيينه ي شكوه دلارايي توام
آنشب طلوع پاك تو در عمق تيرگي،ديدم اشارت صبح سپيد بود ،وقتي طليعه
تودرخشيد،از پشت كوهسار تو هم زيباترين طلوع،زيباترين سپيده صبح اميد
بود،اي سر كشيده از دل اين قير گونه شب!بر آسمان برآِي و رها كن،زر تار
گيسوان زر افشان را همچون شهاب ها،بر بيكران سپهر،اينان زمينيان اسيرند
اينان به شب نشسته شبكورند تو،خورشيد خاوري ،جان جهان ز نور تو سرشار
مي شود همراه با طلوع تو اي آفتاب پاك،در خواب رفته طالع من،اين خفته
ساليان بيدار مي شود
واي، باران ؛
باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما،
چه كسي نقش تورا خواهد شست؟
آسمان سر بي رنگ؛
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي،باران؛
باران
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب روياي فراموشي هاست
خواب را در يابم؛
كه در آن دولت خاموشي هاست
من شكوفايي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم،
و ندايي كه به من مي گويد:
گر چه شب باران است
دل قوي دار
سحر نزديك است...
...در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم،
_مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دست هاي تو توانايي آن را دارد ؛
كه مرا،زندگاني بخشد
چشم هاي تو به من آرامش مي بخشد
وتو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجستهاي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا،
با وجود تو شكوهي ديگر،
رونقي ديگر هست.
مي تواني تو به من،
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
گاه مي انديشم ،
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي،روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالا زدنت را
_بي قيد_
وتكان دادن دستت كه
_مهم نيست زياد_
و تكان دادن سر را كه،
- عجيب !عاقبت مرد؟
-افسوس
_ كاشكي مي ديدم!
من به خود مي گويم:
‹‹چه كسي باوركرد
‹‹جنگل جان مرا
‹‹آتش عشق تو خاكستر كرد؟...
...با من اكنون چه نشستن ها ،خاموشي ها
با تو اكنون چه فراموشي هاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشوم ،تنهايم
تو اگر ما نشوي ،خويشتني
از كجا كه من وتو شور يكپارچگي را در شرق
باز بر پا نكنيم
از كجا كه من وتو ،مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه بر مي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد؟
چه كسي با دشمن بستيزد؟
چه كسي پنجه در پنجه هر دشمن
در آويزد...

هر حقيقت براي به باور رسيدن سه مرحله را طي كرده
است نخست مورد تمسخر قرار گرفته شده،بعد
به شدت با آن مقابله شده وسپس به
عنوان يك اصل غير قابل انكار
پذيرفته شده است.
.gif)


















در بهار آرزوهايم
تو را مي بينم
وتو
حتي
يك شاخه
محبت
از مهرباني
باغ دلم
نمي چيني

از بيم و اميد عشق رنجورم **** آرامش جاودانه مي خواهم
بر حسرت دل دگر نيفزايم **** آسايش بي كرانه مي خواهم
پا بر سر دل نهاده مي گويم**** بگذشتن ازآنستيزه جو خوشتر
يك بوسه زجام زهر بگرفتن**** از بوسه ي آتشين او خوشتر
پنداشت اگر شبي به سر مستي**** در بستر عشق او سحر كردم
شبهاي دگر كه رفته از عمرم**** در دامن ديگران به سر كردم
ديگر نكنم ز روي ناداني **** قرباني عشق او غرورم را
شايد كه چو بگذرم از او يابم**** آن گمشده شادي و سرورم را
آنكس كه مرا نشاط ومستي داد**** آنكس كه مرا اميد و شادي بود
هر جا كه نشست بي تأمل گفت**** او يك زن ساده لوح عادي بود
مي سوزم ازاين دو روئي و نيرنگ**** يكرنگي كودكانه مي خواهم
اي مرگ از آن لبان خاموشت**** يك بوسه ي جاودانه مي خواهم
در جستجوي تو ونگاه تو**** ديگر ندود نگاه بي تابم
انديشه آن دو چشم رويايي**** هرگز نبرد زديدگان خوابم
ديگر به هواي لحظه اي ديدار**** دنبال تو دربدر نمي گردم
دنبال تواي اميد بي حاصل**** ديوانه ئبي خبر نمي گردم
در ظلمت آن اطاقك خاموش**** بيچاره و منتظر نمي مانم
هر لحظه نظر به در نمي دوزم**** وان آه نهان به لب نمي رانم
اي زن كه دلي پر از صفا داري**** از مرد وفا مجو،مجوهرگز
او معني عشق را نمي داند**** راز دل خود به او مگو هرگز











.gif)
آنجا كه عشق تو
لب فرو بسته
فرياد مي كشد
در برهوت
وصال
سرگردان
مي چرخم و
مي چرخم
اما...
بگذار تا بي تو
در شعله ها بسوزم
كه بر كتيبه عشق نوشته اند:
به عشق شمع
پروانه ها زنده زنده مي سوزند...





همه ي گلبرگ هاي كاج رادر هواي عشق تو مي ريزم وصليب دردهايم
رابه دوش مي كشم
براي خاطر اين دل كه سرخ است!
تا خون گذشته ام سنگفرش جاده اي را كه تو از آن خواهي گذشت بشويد
و انسان ياد بودهايم بميرد اگر پيام سرزمين انتظار نگاهت را از پيچ
واپيچ طول راه هاي خود بگذارند تو در كنار من خواهي بود!ومن اينك
طاق نصرت كهكشان هاي آرزويم را بر سر راهت بسته ام،تا سو به
سوي بيابان هاي سر گشتگي در روبرويت نماند وتا يادم را ترنم اسرار
گامهايت پر كند خون آينده را از سنگفرش جاده ي انتظار شستند
وصليب
دردها را شكستند،وبر چيدند طاق نصرت آرزوها را از كهكشان
ها،زيرا
او از جاده ي ديگر گذشته بود.!